دختر مرداد

خواهان اسفند

دختر مرداد

خواهان اسفند

نمی تونم یادداشت دیروز رو براتون بگم،فقط میگم که دیشب مامانم اومد دنبالم و با هم شام رو بیرون خوردیم و مشکلاتمون حل شد و در مورد خیلی چیز ها حرف زدیم.یکی از اون چیز ها هم تنبیه های من بود.مامانم گفتش که باید دور اینترنت رو خط بکشم و این یعنی دیگه نباید وبلاگ داشته باشم و حتی نمی تونم چیزی از توی اینترنت دانلود کنم،مثل اینکه اصلا اینترنت وجود نداشته و نداره.نمی دونم هم که تا کی این تنبیه ادامه داره.فقط خواستم بگم که نمی خوام توی این بازه ی زمانی که از اینترنت و وبلاگ هام محرومم،گریز بزنم و اینجا مخفیانه و یواشکی مطلب بذارم.پس نمی تونم جواب یا خبر قطعی بدم که تا کی نمی تونم اینجا حرفی بزنم.تا ببینیم چی میشه.مامانم گفت وبلاگ هام رو حذف کنم ولی من این کار رو نمی کنم تا بعدا که تنبیه هام تموم شد،دوباره مثل قبل این وبلاگ رو مدیریت کنم،مطمئنم اون موقع از دستم عصبانی نمیشه که چرا وبلاگ هام رو پاک نکردم.شاید نباید بهتون دلیل پست نذاشتنم رو بگم،ولی خب دلم می خواست همه تون بدونید.دیگه اتفاقیه که افتاده و این هم تبعاتشه.پس چاره ای جز صبر نیست.منتظرم باشید،بالاخره بر می گردم.پس تا پست بعدی خدافظ همه:)

پ.ن:آدرس این وبلاگ عوض نخواهد شد.

دختر مرداد

خیلی باخت ناراحت کننده ای بود.آخه این دیگه چه شانسیه که ما ایرانیا داریم؟لامصب آخه دیقه نود و سه!!!حیف شد شجاعی اخراج شد.ده نفره بازی کردن سخته خب.ای کاش حداقل مساوی می شدیم.حالا شده دیگه.فقط خواستم اظهار تاسف کنم.ایشالله دفعه بعد.خخخ.

دختر مرداد

خواستم یادآوری کنم که بازی ایران و عراق که مقدماتی جام حهانی قطر 2022 هستش،تا 5 دیقه دیگه شروع میشه.امیدوارم شرایطش دیدنش رو داشته باشید،یادتون نره!

پ.ن:به امید پیروزی ایران در برابر تیم ملی عراق.

پ.ن2:ایران...ایران..هی هی...ایران...ایران...هی هی...

دختر مرداد

سلام به همگی.

همونطور که می دونید دیروز دبستان های تهران تعطیل بودن و دبیرستانی ها باز.خیلی خوشحال بودم که دیروز باید برم مدرسه،حس خوبی داشت.خخخ.من الان خیر سرم دبیرستانی ام.خخخ.خلاصه اینکه رفتم.بازم درس و امتحان.همه چیز خوب بود.فقط تیکه و کنایه های کیمیا و درسا و هلیا به راه بود.بازم سکوت من.خیلی چیز ها گفتن.به طور مثال:یه مشت عقده ای،عقده ای.آخی عزیزم،بچه ان دیگه،بچه.فکر می کنن خودشون بزرگن.کوچولو ها،لیاقتشون همون عزیزمه،ولشون کنین اسکلارو.چه خرن!

یه سوال.اینا که راه میرن به منو دوستام میگن ولشون کنین،پس چرا بازم تیکه می ندازن؟

چقدر خنگن.خودشون میگن ولشون کنین،خودشون هم هی تیکه می ندازن!ول کنین دیگه!خخخ.

یه سوال دیگه.تیکه می ندازن،چرا انقدر شر و ور های بچه گانه میگن؟

حداقل درست تیکه بنداز.والا!من که جواب نمیدم،از یه طرف بخاطر توصیه ی دیگران و از یه طرف برای اینه که واقعا چیز های چرت و پرتی میگن.منم خداوکیل خنده ام می گیره!عقده ای چه ربطی داره؟لیاقتشون عزیزمه یعنی چی؟هر کی فهمید به منم بگه.خخخ.توی مدرسه هم فاطمی و یگانه رفتن به کجوری گفتن(معلم ریاضی)کجوری با هلیا و درسا و کیمیا خیلی خوبه ، برای همین رفتن به اون گفتن.اما من اصلا نرفتم سمتشون و اصلا چیزی نگفتم.هلیا و درسا و کیمیا هم شنیدن و دیدن که ما به کجوری گفتیم،و کلی اسکل نثارمون کردن!حالا شما بگین،من عقده ایم یا اونا؟!خخخ.بعدش اومدم خونه.توی سرویس،هم سرویسیم که هفتمیه چقدر از کیمیا و درسا و هلیا دل خونی داشت!خخخ.کل مدرسه می خوان این سه تا رو تیکه تیکه کنن.از هفتمیش بگیر تا ناظم 60 ساله.خخخ.وقتی اومدم خونه،تا رسیدم با سینا حرف زدم:بهش قضیه ی بچه هارو گفتم.گفتم:مامان و بابا میگن سکوت کنم*گفت:من مامان و بابا نیستم،فحش ناموس بده*خندیدم.گفتم:میدما*گفت : مگه تو همچین آدمی هستی؟*گفتم:نه*گفت:آفرین سکوت کن.تا جایی که می تونی.نگرانم نباش ، کار تو درست بود.شاید از بیرون جلوه ی بدی داشته باشه ولی تو باید از الان عادت کنی که پولایی که قرض میدی رو پس بگیری.وگرنه بزرگ که بشی،بازم پول هاتو میدی و پس نمیگیری در حالی که اون پول می تونه خیلی زیاد باشه.*گفتم:خب همه اش سکوت کنم؟*گفت:تا جایی که می تونی.اما اگر دیدی دیگه خیلی رو مخت رفتن،اگر شرایط استثنایی بود برگرد بگو:(ماشالله سیرم نمیشین،همینطوری گوه می خورین،باشه می تونین هر روز بیاین تا من هر روز براتون برینم*مردم از خنده.گفتم:خیلی زشت نیست؟*گفت:با کسایی که بهت توهین میکنن،تا یه جایی باید با سکوت کنار بیای،از یه جا به بعد اگر نزنی تو دهنشون زیادی پررو میشن*گفتم:همینجوری بگم؟*گفت:همینجوری،با لبخند هم بگو،نمی دونی این لبخند چه کونی آدم می سوزونه دنیا،نمی دونی.*خندیدم.گفتم:اینا همه اش میگن دنیا خیلی بچه اس،مامان باباش براش گوشی نمی گیرن چون بچه اس،بیرون نمی تونه بره،هیچ کاری نمی تونه بکنه.*گفت:اگر دوباره اینو بهت گفتن،ساکت نمون ،برگرد بهشون بگو:(گوه خوری کارای من به شما نیومده)*خندیدم،چه پیشنهاد هایی که نداد.گفتم:همین هلیا با من خوب بود،چرا اینجوری شد یهو؟*گفت:دوستاش پرش کردن،تازه شک نکن که هر سه تاشون بهت حسودی میکنن.*گفتم:اما درساشون خوبه ها*گفت:نه لزوما درسی،توی دخترا ، اکثرا بخاطر حسودی کردن با آدم سر لج میوفتن،گاهی وقتا اصلا خودشون هم نمی فهمن دارن حسودی میکنن.*گفتم:باشه پس بهشون همینطوری با لبخند میگم.*گفت:همینو بگو که بیشتر از این گوه نخورن.*خندیدم.گفت:ببینم دنیا خانوم چقدر می تونی شر بشی امسال!*کلی خندیدم.گفتم:می خوای مدرسه رو آتیش بزنم؟*گفت:بکن،هر کاری می خوای بکن.فقط اگر اون سه نفر بیشتر رو مخت رفتن بعد از اینکه ریدی بهشون،کتک کاری هم بکن.*جدی بودا.خخخ.گفتم:مو بکشم؟*گفت:نه بابا ، این مسخره بازیا چیه؟مشت،مشت بزن توی دهنشون که باز نکنن دهنشون رو هر چی خواستن بهت بگن.*گفتم:بله حتما.*گفت : ببینم چیکار می کنی.مامان بابا رو بکشون مدرسه ها.*بازم کلی خندیدم و باهاش خداحافظی کردم.هر کسی یه داداش مثل سینا داشته باشه.با همه کتک کاری و دعوا لفظی خواهد داشت!خخخ.بعد از تلفن،با بابا غذا خوردیم که نزدیک بود ماهی ها رو بسوزونم:)اصلا درس نخوندم.کلی خوابیدم و با زنگ تلفنم بیدار شدم،مطب دندون پزشکیم بود ، که یادآوری وقت امروزم رو می کرد.بعدش کلی توی رمانم جلو رفتم و با بابا هم سریال کرگدن رو دیدیم.کلا یه قسمتش اومده،داستانش جالبه.با بابا پیاده رفتیم به فروشگاهی که همیشه میریم و یکم خرید کردیم.بابا برای شام نون بربری گرفت و گفت که بعد از مدت ها می خواد نو و پنیر و خیار بخوره.اما من باهاش نخوردم و در عوض تست کره مربا خوردم.هیچ کدوم حال غذا رو نداشتیم.بابام هم طرفای ساعت یازده و نیم با دوستش که اومده بود ، رفتن پارک تا سگ دوستش بدوعه.یه سگ داره اسمش جاستینه،نژادش هم ژرمن شپرده.خیلی سگ مردیه!گرگیه واسه خودش . خخخ. بابام گفت منتظرش بمونم اما خسته بودم،به زور تا دوازده بیدار موندم و بعد هم خوابیدم.تمام.

پ.ن:خیلی با پیشنهاد سینا حال کردم اما به قول خودش موقعی خوبه بگم،که زیاد گفته باشن و منم اون موقع برگردم با آرامش بهشون بگم.اما فعلا سکوت می کنم.سکوت محض.سینا راست هم میگه،باید یه جا برینی بهشون که زیادی پررو نشن،فکر کنن ضعیف گیر اوردن.خخ.من عصبیم الان،من عصبیم.خخخخخ.

دختر مرداد

می خوام دیگه همه چیز رو ننویسم.نمی دونم چرا!اما فکر میکنم بعضی چیز ها توی دل آدم بمونه و به گوش کسی نرسه ، درست تره.منم دوست دارم بعضی چیز ها نگفته بمونه و فقط خودم ازش با خبر باشم.

دختر مرداد

سلامی دوباره.

دیروز هم مثل همیشه.مدرسه و درس و امتحان.فقط یه جریانی پیش اومد.الان که بهش فکر می کنم خنده ام می گیره:

یکی از هم کلاسیام به اسم هلیا ، یه ماه پیش از من پنج هزار تومن پول گرفته بود.من هیچ وقت نمی رفتم از دوستام پولی که داده بودم رو پس بگیرم.اگرم خودشون می دادن،من نمی گرفتم.اما یه بار که به سینا گفتم من پول از دوستام پس نمی گیرم ،خیلی عصبانی شد و گفت:پول خودت نیست و براش زحمتی نکشیدی.اگر پول خودت بود پس نگیر.اما موظفی پول مامان بابات رو بهشون پس بدی.*خلاصه من طبق حرف سینا رفتم به هلیا گفتم که پولمو پس بده،چون پول پدرمه و باید به بابام پس بدم وگرنه نمی گرفتم.*هر چند پنج تومن اما منظور اینکه به حرف سینا عمل کردم.که به نظرم حرفش کاملا درسته.هلیا برگشت بهم گفت:وای دنیا ببخشید.یادم رفت.معذرت می خوام.حتما برات میارم.*زنگ تفریح بود.رفتم سر کلاس و چند دیقه بعد هلیا با دو تا از دوستاش:کیمیا و درسا(همون کیمیا بی تربیته،خخخخ)اومدن.هلیا پول رو بدون اینکه بهم نگاه کنه پرت کرد روی میزم.هیچی نگفتم.فقط دیدم ده تومنه.قبل از اینکه چیزی بگم کیمیا گفت:اینم سود پول بابات که نری جایی دهنتو بی جا باز کنی.*هیچی نگفتم و فقط نگاهشون کردم.توی دلم گفتم چقدر یه آدم می تونه بی ادب باشه؟!پشت نیمکتاشون نشستن و هلیا با صدای بلند گفت:پول باباشه دیگه،باباش!*درسا هم خندید.کیمیا گفت:گور باباش.ول کنین.*بعد هم از کلاس رفتن بیرون و یه دیقه بعد برگشتن.اونا اون طرف کلاس می شینن و من و یگانه و فاطمی هم اینور کلاسیم.داشتن میرفتن پشت نیمکت هاشون که بدون توجه به حرفای قبلی و رفتار هاشون،هلیا رو صدا کردم.سه تایی اومدن اینور کلاس.یگانه و فاطمی هم پشت نیمکت ها پیشم بودن.فقط منتظر نگاهم کردن:

من رو به هلیا-این پنج تومن اضافه ست.

پول رو گرفتم سمتش.نگرفت.هنوزم دستم رو هوا بود.

کیمیا-سودشه.

من رو به کیمیا-دارم با هلیا صحبت می کنم.

خیلی آروم بودم و با لبخند حرف می زدم.اصلا عصبانی یا ناراحت نبودم.

کیمیا-من زبون هلیام.

توی دلم گفتم:چه جواب بچه گانه ای!رو به کیمیا پوزخند زدم.

من-باشه پس زبون هلیا،من پولی رو که ندادم،پس نمی گیرم.

هلیا-پیشت بمونه دیگه.

من-یه بار گفتم.بازم میگم،من پولی رو که ندادم پس نمی گیرم.

هلیا-یادته بهم کاغذ طراحی داده بودی؟پول اون باشه.

من-خب بهم کاغذ بده.

دوباره دستم و بردم سمتش.پول رو گرفت و دو تومنش رو انداخت جلوم.باز هیچی نگفتم.

هلیا-من وقت ندارم برم برای تو کاغذ بگیرم.

من-خب کاغذ طراحی پونصده.باید هزار بهم بدی.

دو تومنی رو برداشت و هزار انداخت روی میزم.داشت برمیگشت سمت نیمکتاش که گفت:

هلیا-باشه فقط خفه شو.

بازم هیچی نگفتم.اینکه سر کلاس بعدی چقدر چشم غره رفتن و به مسخره خندیدن بماند. ماشالله زبون! امروز هم چرت و پرت زیاد گفتن که میگم.دیروز که از مدرسه برگشتم،به بابام قضیه رو گفتم . گفت:افرین جواب ندادی،اصلا هم سمتشون نرو،حتی جواب سلامشون رو هم نده.شماره هاشون هم بلاک کن.*دیگه شام هم با بابا نخوردم.چون تست کره مربا خورده بودم.خخخ.مثل بابام دارم رژیمی فکر می کنم!خلاصه همین دیگه.

پ.ن:واسم جالبه که هلیا خودش گفت: وای ببخشید دنیا برات حتما میارم و ...*ولی توی کلاس اونطوری باهام رفتار کرد!آدم چقدر می تونه دورو و تاثیر پذیر باشه،جای تفکر داره.سه روز پیش بود که یه ساعت تمام با هلیا تلفنی حرف زدیم اما کنار درسا و کیمیا که قرار می گیره اینطوری رفتار میکنه!

پ.ن2:حالا برای اینکه پست خیلی دراز نشه،قضیه های امروز رو فردا میگم.ماشالله امروز پربار تر از دیروز بود.خخخ.

پ.ن3:عجیبه تونستم که جواب ندم.اگر پارسال بود هزار بار جواب داده بودما!خخخ.تازه تمام مدت که مسخره ام می کردن و اونطوری بهم توهین می کردن و بهم چشم غره میرفتن،من فقط لبخند زدم!چنی با پارسال تغییر کردم!

دختر مرداد

سلام.دیروز خیلی روز خوبی بود که خوب بودنش رو مدیون سینام:

مثل همیشه بازم مدرسه.فیزیک درس داد.ریاضی درس داد.با اون معلمه کنار اومدم و قرار شد هفته ی بعد کاموا ببرم و بافتنی ببافم که چه بهتر.امادگی دفاعی هم پرسید که کامل شدم.وقتی هم که اومدم خونه،بابام گفت که دو تا از دوستاش میان باهاش خونه.برای همین ازم خواست خونه رو مرتب کنم که کردم.تا کارم تموم شد برقا رفت.مثلا می خواستم درس بخونم.یه ساعت گذشت که هنوز برق نیومده بود،بابام رسید که تنها بود.گفت یکی از دوستاش نمیاد و اون یکی تو راهه.خلاصه اینکه بعد از اومدن بابا،حدودا نیم ساعت بعد،برق برای یه دیقه اومد و بازم رفت،بابام کلافه شده بود اما من نه،چون در حال خوندن یه رمان خیلی قشنگ بودم.خلاصه اینکه اون یکی دوست بابام زنگ زد و گفت که نزدیک خونه مون آتش نشانی اومده برای وصل برق و به شدت ترافیکه.برای همین اونم دیگه نیومد.بعد از نیم ساعت که برق اومد و رفت،دوباره برقا وصل شد و دیگه نرفت.حالا چرا میگم دیروز خیلی خوب بود اونم به خاطر سینا؟چونکه من به مامانم زنگ زده بودم که بگم می خوام آخر هفته برم خونه اش و کاموا بردارم.اول جواب نداد اما یکم که گذشت خودش منو گرفت،در واقع تلفن خونه رو.موهام ریخت(جایگزین اون یکی اصطلاح)انتظار نداشتم بهم زنگ بزنه که زده بود.جواب دادم.حالش رو پرسیدم که اون خیلی مهربون حالم رو پرسید!توی این دو هفته اصلا حالم رو نپرسیده بود.وقتی گفتم خوبم گفت جانم؟!!!یهو مهربون شده بود.گفت که دلش خیلی برام تنگ شده و منم حرفش رو در مورد خودم تایید کردم.خلاصه اینکه خواستم قطع کنم که بر خلاف انتظارم گفت خودت خوبی؟*با لحنی گفت که مطمئن شدم سینا برگشته بهش گفته که حالم خوب نیست.چون پریشب با سینا صحبت می کردم که حقیقت حالم رو گفتم.برای همین فهمیدم بخاطر حرف سیناست که باهام حرف زد!گفتم نه*گفت چرا؟*منم تا فرصت رو مهیا دیدم.گفتم معذرت می خوام.*گفت چرا از من معذرت می خوای؟*کلا یه چیزایی میگه که آدم می مونه.پس از کی عذر بخوام؟!گفتم خب کارم اشتباه بود.*گفت تو باید از خودت عذر بخوای.*گفتم من پشیمون شدم.*گفت بایدم بشی*پرسید بابات باهات حرف نزده؟*حرفای بابارو به طور خلاصه براش تعریف کردم که گفت:که اینطور.*گفت:واکنشش چی بود؟*گفتم هیچی دیگه،توی سفر،خیلی عصبانی و سرسنگین بود و تنبیهم کرد.*گفت تو الان به نظرت در حال تنبیهی؟*گفتم خب تنها کاری که میشد کرد،گرفتن تبلتم بود که اونم همین کار رو کرد.*بعد از چند ثانیه اضافه کردم:خب تو هم در حال تنبیه کردنمی دیگه.*با تعجب گفت من؟*گفتم خب تو الان دو هفته ست نه اومدی که هم رو ببینیم و نه باهام حرف زدی.*گفت من هنوز تو شوک کاری ام که مردی.من تنبیهت نکردم.از فکر کردن به قضیه فرار کردم.چون نمی خواستم بهش فکر کنم.خیلی شرم آور بود.تو خودت خجالت نکشدی؟وقتی که اون حرفا رو بهش می زدی؟*گفتم اگر نکشیده بودم که نه پشیمون می شدم و نه به شما می گفتم.*گفت اگر خودت بودی با بچه ات چیکار می کردی؟*انقدر بدم میاد،همیشه وقتی یه کار می کنم ، اینو ازم می پرسه.گفتم:خب تنبیهش می کردم.*گفت که اینطور.ولی من هنوز توی صدات پشیمونی نمی بینم.*گفتم:من به سینا هم گفتم که علاوه بر عشق و محبت نمی تونم پشیمونیم رو ابراز کنم و همین باعث میشه طرف فکر کنه که پشیمون نیستم.سینا هم گفت که این اخلاقم رو تغییر بدم.*گفت:درست گفته.حالا تغییر دادی؟*گفتم خب هنوز نه،ما تازه دیشب با هم حرف زدیم.*گفت حالا چرا رفتی خونه ی بابات؟*گفتم خب هم بابا تنها بود و هم من.هم اینکه گفتم شاید نخوای باهام رو به رو بشی.*گفت به همین سادگی؟*گفتم خب چیکار کنم،آره دیگه.یکم هم پیش بابا باشم.*گفت پس جات خوبه.*گفتم اره.*گفت اوکی،بعدا حرف می زنیم،من قشم ام،می خوای بری وسیله برداری برو.*وقتی گفت بعدا حرف می زنیم،امیدوار شدم.گفتم باشه خدافظ.*

روز خوبی بود چون بعد از دو هفته و نیم با مامانم حرف زدم.اینم بخاطر این بود که سینا باهاش حرف زده بود وگرنه بازم حرف نمی زدیم.بعد از صحبتمون،درسام رو خوندم و سالاد درست کردم و با بابا ماهی و سالاد خوردیم.خودش که رژیمه منم داره با خودش میکشونه.همین.

دختر مرداد

سلامی دوباره.

دیروز هم مثل همیشه بود دیگه.چرا بگم؟خخخ.فقط اتفاقات مهم رو میگم:امتحان جغرافیا داشتیم،بیست شدم.امتحان قرآن داشتیم با قرائت،اونم بیست شدم.زبان ترمیک داشتیم،درس داد و کلی کلمه ی جدید یاد گرفتم.تنها زنگی که بیشتر از بقیه دوسش دارم،زبان ترمیکه.زنگ هنر هم پایه ی کاریکاتور کشی رو بهمون گفت،جدول کشی که ما هم کشیدیم.جلسه ی بعد می خوایم ادامه اش رو کار کنیم.وقتی اومدم خونه،سریع درسام رو خوندم.بعد با بابا رفتیم بیرون و یه سری خرید داشتیم،هم برای من و هم برای خونه،که گرفتیم و برگشتیم.هیچکدوم حال نداشتیم غذا درست کنیم پس من نودل خوردم و بابام هم لوبیا چیتی.بعد هم هر دومون ساعت نه و نیم خوابیدیم.بابام هم پا په پای من زود میخوابه.خخ.چه زندگی سالمی داریم ما که حد نداره!

پ.ن:اگر کوتاه بود بدونید که کامل بود.همه چیز رو نوشتم.:)

دختر مرداد

سلام و شب بخیر.

دیروز صبح با سرویس رفتم و خیلی خوب و راحت رسیدم مدرسه.دیروز تولد فاطمی بود(اون یکی دوستم،سارا،که گفتم فاطمی صداش می کنیم)ما براش هدیه نبردیم ولی تبریک گفتیم.همه با بغل و ماچ و ابراز احساسات تبریک گفتن و منم فقط با یه لبخند کوچیک.نمیگم نمی تونم ابراز احساسات کنم ولی خب خوشم نمیاد و عادت کردم نکنم.در عوض اونم شیرینی داد و به من و یگانه و عسل(اون یکی دوستمون)کش داد.از این کشایی که سرشون خیلی گنده ست و نرمه.خلاصه،زنگ اولمون که برای آزمون هفتگی بود رو برای فیزیک گذاشتن(قرآن نگرفتن)که فکر کنم کامل نوشتم همه رو.زنگ شیمی درس داد اما خیلی کم.چون حلش بد بود.زنگ ریاضی دو تا فصل رو همزمان شروع کردیم.هندسه ،توان و ریشه رو با هم قراره جلو بریم.چون هندسه اش هم خیلی فصل طولانی ایه و هم اینکه خسته کننده ست ، برای همین توان هم می خونیم.زنگ املا انشا هم،یه انشا که برای مشق بود رو خوندیم،یه انشا هم نوشتیم که قراره هفته ی بعد بخونیم،نصف تایم کلاس هم درباره ی رژیم و لاغری حرف زدیم.هر کسی یه رژیم پیشنهاد داد،هر کسی یه روش لاغری گفت که منم جزءشون بودم!کوچیک تر که بودم،با خودم می گفتم چرا همه اش دخترای بزرگ تر و زنا کم غذا می خورن؟چرا رژیمن؟چرا انقدر به لاغری اهمیت میدن؟تازه دارم میفهمم.رژیم نمی گیرم و کم هم نمی خورم!خخخخ ولی خب لاغری برام مهمه.هه هه!بعد از املا و انشا هم با سرویس اومدم خونه که بازم راحت رسیدم.توی راه برگشت هم که گفتم توی پارک نزدیک خونه چی دیدم!وقتی هم رسیدم خونه،کارهای امروز(یکشنبه)رو کردم.خونه رو مرتب کردم.توی وبلاگم مطلب گذاشتم.توی وبلاگای بقیه چرخیدم.بابام هم ساعت 9 شب با عموش رسیدن.برام از اصفهان غذا ،باقالی پلو با مرغ،اورده بودن که اصلا انتظار نداشتم در اون حد خوشمزه باشه!خیلی خوب بود.بعد هم خوابیدم.قبل از خواب هم کلی فکر کردم.به اشتباهم،به تبعاتش،به اینکه با مامانم دو هفته ست اصلا در ارتباط نبودم،به اینکه 320 تا سوال رو دوباره باید بزنم،به اینکه سینا رو دو ماهه ندیدم،به اینکه تا کی قراره با مامانم اینطوری باشیم و همین دیگه.همچین میگم همین،انگار یکی دوتاست فقط!

پ.ن:کلا عادت دارم قبل از خواب کلی فکر کنم،کلی.می دونین مثل چیه؟دیدین وقتی میرین توی اینترنت که درباره ی یک چیز بخونید،دو ساعت از جاتون تکون نمی خورید؟چونکه همه اش از یه سایت رفتید توی اون یکی!خخ.انصافا هم سرگرمی بدی نیست.منم توی فکر کردن های قبل از خوابیدنم اینطوریم.از یه فکر می پرم رو اون یکی.اووووووو،تا بالاخره تموم بشن که تازه بعدش بخوابم!

دختر مرداد

سلام.

جمعه،صبح که بیدار شدم،کورن فلکس خوردم،رفتم و توی اینترنت چرخ زدم.بابا نشست پای سریالش برای چند ساعت و بعدش با بابام ناهار خوردیم و بعدشم بابام یه دوش گرفت و عموش اومد دنبالش و رفت.بعد از اینکه رفت،برای امتحان فیزیک شنبه خوندم.برای امتحان قرآن هم خوندم که در واقع ازمون نگرفتن!موزیک گوش کردم.میوه خوردم.ناهار فرداش رو آماده کردم.توی وبلاگا چرخ زدم.یکم از رمانم نوشتم و همین دیگه.شب هم خوابیدم.در خونه رو هم سه تا قفل زدم.خخخ.حالا در حالت عادی یه قفل هم نمی زنیما،ولی خب تنها باشی واجبه!

پ.ن:اگر کوتاه بود تعجب نکنید،چیزی نبود که بنویسم!

دختر مرداد

مطلب مکالمه ی خودم و سینا رو گذاشتم توی وبلاگ،فقط چون پیش نویس بوده،پایین تر از این مطلبه.اگر می خواید بخونید که من و سینا چی بهم گفتیم و چی شد،بفرمایید پایین تر از این مطلب،توی همین صفحه،مطلب یه دستی زن  مهربون ،رو بخونید.با تشکر.

دختر مرداد

بد شانس که میگن،منم.نمی دونم می دونید یا نه ولی خب به نهمی ها،برای هدایت تحصیلی یه رمز میدن که برن توی سایت همگام و یه سری آزمون آنلاین بدن.آقا به ما هم دادن.منم رفتم توی سایت.نشستم به 320 تا سوال جواب دادم،اونم با چه دقتی،انگار داشتم کنکور می دادم.خلاصه اینکه بعد از یه ساعت خیره شدن به لب تاپ و تمرکز و فکر کردن،ثبت و بازگشت رو زدم.دیدم پنج دیقه گذشت و این هنوز داره لود می کنه.صفحه رو یه ریفرش کردم،رو ی صفحه اومد:زمان ترافیک شما به پایان رسید،برای تمدید آن به سپنتا مراجعه فرمایید*یعنی می خواستم اون لحظه لب تاپ رو خرد کنم.اگر مال خودم بود شاید می کردم اما حیف که لب تاپ کار بابامه.اه،اه،اه!سریع اینترنت رو وصل کردم اما جواب اون 320 تا سوال،همه پریده بود!این اتفاق هم برای ده دیقه پیشه.باید برم بشینم جواب 320 تا سوال رو از اول بدم.چقدر یه آدم می تونه بد شانس باشه؟قطعا نه به اندازه ی من!من از اینکه سوالاش زیاده نمی سوزم،بلکه دارم از این می سوزم که این همه وقت بذاری و لحظه ی آخر اینترنت تموم بشه!

دختر مرداد